(پدربزرگم (قسمت صد و هشتاد و یکم

  •  
  • 183
  • 0
  • 2
  • Persian 
Jul 23, 2016 00:15
سروان آلمانی برای یک مدتی به پدربزرگم نگاه کرد، عمیقا آه کشید، چیزی را به ستوان یکم گفت و سپس با یکدیگر با افسران دیگر به اتاق جایی که تجهیزات مخابراتی نصب شده بود، رفتند. پدربزرگم، مبهوت، داشت هنوز تعجب می کرد چه خبر بود. ولی به نظر می رسید که ستوان یکم در حال توضیح دادن به فرمانده ی اش بود چرا و چگونه آنجا آمده بود.

ادامه دارد.
My grandfather (part 181)

The German captain looked at my grandfather for some time, sighed deeply, said something to the first-lieutenant then they went together with the other officers to the room where the telecommunication equipment had been installed. Astonished, my grandfather was still wondering what was going on. But, it seemed that the first-lieutenant had been explaining to his leader why and how he had come there...

To be continued...