(پدربزرگم (قسمت دویست و شصت و ششم

  •  
  • 508
  • 1
  • 3
  • Persian 
Oct 15, 2016 19:46
وقتی پدربزرگم فریاد را شنید، بلافاصله سرش را به سمت منبع آن صدا چرخید و دید که یک سرباز آلمانی در حال پیاده رفتن با گام های سریع به سمتش است. در کمال تعجب، در حالی که داشت به صورتش خیره می شد، فهمید که سرباز است که در صدد تیراندازی به او حدود بیست دقیقه پیش بود. سرباز آلمانی بعد از برداشتن مسلسل دستی از دست های پدربزرگم با خشونت، با عصبانیت به صورتش خیره نگاه کرد مثل اینکه داشت به او می گفت : « بس است!».

ادامه دارد.
My grandfather (part 266)

Hearing the yelling, my grandfather immediately turned his head toward its source and saw a German soldier walking with quick steps towards him. To his surprise, when staring at his face, he realized that it was the soldier that had been about to shoot him about twenty minutes ago. Taking the submachine gun violently from his hands, the German soldier glared at my grandfather's face as if he was saying to him "Enough is enough!"...

To be continued...