(پدربزرگم (قسمت صد و هشتاد و پنجم

  •  
  • 283
  • 2
  • 2
  • Persian 
Jul 27, 2016 01:38
وقتی خودروهای نظامی رفت، ستوان یکم به سربازان جوخه اش صدا زد و به آنها دستور داد که صندوق ها را ببردند و آنها را در خانه بگذاشتند. سپس، آنها یکی پس از دیگری را باز کرد تا به تسلیحات که گرفته بود، نگاه کند. در حالی که داشت آن کار انجام می داد، پدربزرگم، خیلی متعجب داشت با دهان باز به تمام اسلحه و مهمات نگاه می کرد.

ادامه دارد.
My grandfather (part 185)

When the military vehicles went away, the first-lieutenant called the soldiers of his squad and ordered them to carry the boxes and put them in the house. Then, he opened them one after another to have a look at the weaponry he had received. While he was doing that, my grandfather, amazed, was looking at all the firearms and ammunition with an open mouth...

To be continued...